تبلیغات
شبگرد تنها
شبگرد تنها

www.shabgard-ashena.mihanblog.com

آخ که چقد تنهام

آخ که چقد دلم گرفته

آخ که چقد دلم میخواد یه دل سیر تو تنهایی خودم گریه کنم

آخ که چقدر دلم میخواد هر چه زودتر از این دنیای مثل  زندون خلاص شم

آخ بیچاره مادرم که وقتی منو اینجوری میبینه چه اشکی تو چشماش جمع میشه

آخ که چقد دلم میخواد یکی صدای شکسته شدن قلبم رو بشنوه

آخ که چقد دوس دارم داد بزنم خدااااااااااااااااااااا گناه من چیه

آخ که چقد دلم یه همزبون میخواد

آخ یه چیزی مثل سنگ تو گلوم گیر کرده راه نفسمو تنگ کرده

آخ که چقد خسته ام خسته

آخ که چقد دلم میخواد... اصلا دلم هیچ چیز نمیخواد ... فقط میخوام بمیرم و راحت شم


نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن 1390 ساعت 05:14 ب.ظ توسط شبگرد تنها نظرات | |


 

  گفت می خوام برات یه یادگاری بنویسم

 گفتم كجا

 گفت روی قلبت

 گفتم مگه می تونی

 گفت اره سخت نیست اسونه

 گفتم باشه بنویس تا همیشه یادگاری بمونه

 یه خنجر برداشت گفتم این چیه

 گفت حیسسسس

 گفتم بنویس دیگه چرا معطلی

 خنجر و برداشت و با تیزی خنجر نوشت
 دوستت دارم

 اون رفته

 اما هنوز زخم خنجرش یادگاری روی قلبم مونده


نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن 1390 ساعت 06:25 ب.ظ توسط شبگرد تنها نظرات | |


 

دستمال کاغذی به اشک گفت : قطره قطره‌ات طلاست 
یک کم از طلای خود حراج می‌کنی ؟ عاشقم ! با من ازدواج می‌کنی ؟ 

اشک گفت :  ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی !
تو چقدر ساده‌ای ! خوش خیالِ کاغذی ! 

توی ازدواج ما تو مچاله می‌شوی 
چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی 

پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی کجاست ! تو فقط دستمال باش ! 

دستمال کاغذی ، دلش شکست 
گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست 

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید خونِ درد 

آخرش ، دستمال کاغذی مچاله شد ، مثل تکه‌ای زباله شد 
او ولی شبیه دیگران نشد ، چرک و زشت مثل این و آن نشد 

رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال 

او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت 
چون که در میان قلب خود دانه‌های اشک کاشت


نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن 1390 ساعت 06:12 ب.ظ توسط شبگرد تنها نظرات | |

 
غنچه از خواب پرید ، و گلی تازه به دنیا آمد 

خار خندید و به گل گفت : سلام و جوابی نشنید

خار رنجید ولی هیچ نگفت

ساعتی چند گذشت ، گل چه زیبا شده بود 

دست بی رحمی آمد نزدیک

گل سراسیمه ز وحشت افسرد

لیک آن خار در آن دست خزید

و گل از مرگ رهید

صبح فردا که رسید

خار با شبنمی از خواب پرید

گل صمیمانه به او گفت : سلام...

نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن 1390 ساعت 06:08 ب.ظ توسط شبگرد تنها نظرات | |

مهر پدری

 

پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید: تو می توانی مرا بزنی یا من تورا؟

 

 

پسر جواب داد:من میزنم

پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید
با ناراحتی از کنار پسر رد شد

 

 

بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد شاید جوابی بهتر بشنود.

 

 

پسرم من میزنم یا تو؟

 

 

این بار پسر جواب داد شما میزنی.

 

 

پدر گفت چرا دوبار اول این را نگفتی؟؟؟

.

.

.

 

پسر جواب داد تا وقتی دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم ولی وقتی دست از شانه ام کشیدی قوتم را با خود بردی.


نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن 1390 ساعت 05:51 ب.ظ توسط شبگرد تنها نظرات | |

 

خدایا چه غریب است درد بی كسی و چه تنهایم در این غربت كه تو هم از من رویگردانی

 و اینك باز به سوی تو آمدم تا اندكی از درد درونم را برایت باز گویم

و خدایا تو بهتر میدانی آنچه درونم است تنهایی و بی كسی ام را دیده ای

 ,دربه دری و آوارگی ام را و هزارو یك درد كه بزرگترینش ناامیدی است

 .خدایا همه را كنار گذاشته ام اما با ناامیدی و بی هدفی نمی توانم بسازم

 صبرم بسیار است اما پوج وبی هدف میدوم

 خسته شده ام خسته خسته.


نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن 1390 ساعت 05:06 ب.ظ توسط شبگرد تنها نظرات | |

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به
ازدواج گرفت.

با مرد خردمندی مشورت کرد  و تصمیم گرفت تمام دختران جوان
منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.

وقتی خدمتکار پیر قصر
ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود،
دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.

مادر گفت: تو شانسی نداری

نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.

دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ،

اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.

روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت :

به هر یک از شما دانه ای میدهم،

کسی که بتواند در عرض شش ماه  زیباترین گل را برای من بیاورد...

 ملکه آینده چین می شود.

دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.

سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه
گلکاری را به او آموختند،

اما بی نتیجه بود ،  گلی نرویید .

روز ملاقات فرا رسید ،

دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار
زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .

لحظه موعود فرا رسید. 

شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد

دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی
سبز نشده است.

شاهزاده توضیح داد :

این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده

که او را سزاوار همسری امپراتور می کند :

گل صداقت...

همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!!!

 برگرفته از کتاب پائولو کوئلیو


نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن 1390 ساعت 04:44 ب.ظ توسط شبگرد تنها نظرات | |

 
دختری به کورش کبیر گفت من عاشقت هستم .

کورش در جواب آندختر گفت : لایق عشق شما برادر من است که از من زیبا تر و جوان تر است که پشت سر شما ایستاده .

دخترک برگشت و دید که کسی نیست .

کورش به او گفت : اگر عاشقم بودی و عشقت واقعی بود پشت سرت را نگاه نمی کردی .

نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن 1390 ساعت 04:39 ب.ظ توسط شبگرد تنها نظرات | |


 

لیلی ؛ نام تمام دختران زمین است..........

زمین به خدا گفت : من سردم است !

خدا گفت : زمین سردش است چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
لیلی گفت
:من !
خدا شعله ای به او داد لیلی شعله را درون سینه اش گذاشت
.
سینه اش آتش گرفت
خدا لبخند زد.  لیلی هم لبخندی زد!
خدا گفت:شعله را خرج کن. زمینم را به آتش
بکش.
لیلی خودش را به آتش کشید.  خدا سوختنش را تماشا می کرد
.
لیلی گر می
گرفت.  خدا حظ می کرد.
لیلی می ترسید، می ترسید أتش اش تمام شود
.
لیلی چیزی از
خدا خواست.  خدا اجابت کرد.
مجنون سر رسید . مجنون هیزم اتش لیلی شد
.
اتش زبانه
کشید . اتش ماند . زمین خدا گرم شد.
خدا گفت :اگر لیلی نبود زمین من همیشه سردش
بود.

و اگر مجنون نبود لیلی هم نابود می شد.


نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن 1390 ساعت 11:52 ق.ظ توسط شبگرد تنها نظرات | |

عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهی،عشق آن است که صد دل به یک یار دهی


نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن 1390 ساعت 11:47 ق.ظ توسط شبگرد تنها نظرات | |

 

کاشکی بودی و می دیدی که دلم داره میمیره

کاشکی بودی و می دیدی که بهونت و میگیره

می دونی عطر نفس هات چی به روز من آورده؟

می دونی دوری دستات اشکمو باز درآورده؟

جای انگشت های نازت چی بزارم توی دستم؟

می دونم ! یاس و بنفشه که بگم عاشقت هستم

کاشکی بودی و سرت رو باز می ذاشتی روی شونم

باز می ذاشتی و می گفتم تویی اون همه بهونم

به خدا فرض محال که یه دم بی تو بمونم

تو شدی همه وجودم  تویی رنگ آسمونم

عمریه در طلب تو سوختم و مثل کویرم

یاس من تنهام نزاری به خدا بی تو میمیرم


نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن 1390 ساعت 11:44 ق.ظ توسط شبگرد تنها نظرات | |

 

قدش به عشق نمیرسید ،
غرورم را زیر پایش گذاشت تا برسد …
اما باز هم نرسید !!!


نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن 1390 ساعت 11:40 ق.ظ توسط شبگرد تنها نظرات | |

 

 متن اشعار خاطرات گمشده در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن 1390 ساعت 11:35 ق.ظ توسط شبگرد تنها نظرات | |

 

می شه دلمون یه کمی تنگ بشه ؟

می شه دلمون خنده کودکی رو بخواد ؟

ببخشید ولی نمی شه پارتی بازی بشه این فصل رو رد کنیم ؟

می شه به بزرگها بگید اینقدر خبرهای خوب از آینده به ما ندن ؟

می شه وقت نفس کشیدن به ما بدین؟

می شه ما سکوت کنیم شما حرف بزنید؟

نمی شه همه چی درست بشه که ما اسرار نکنیم ؟

می شه کمی وقت بزارید جوابمون رو بدین ؟

اصلاً می شه بی خیال ما بشید؟

 


نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن 1390 ساعت 06:25 ب.ظ توسط شبگرد تنها نظرات | |

   قایقی خواهم ساخت

                               خواهم انداخت به آب

                                                 دور خواهم شد از این خاک غریب

تو كجایی سهراب؟!
آب را گل كردند .... چشم ها را بستند
و چه با دل كردند!
و ای سهراب كجایی آخر؟
زخمها بر دل عاشق كردند، خون به چشمان شقایق كردند
... كجایی آخر؟ كه همین نزدیكی عشق را دار زدند
همه جا سایه دیوار زدند...
صبركن ...! قایقت جا دارد؟
من هم میخواهم دور شوم از این خاك غریب
تو كجایی آخر؟


نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن 1390 ساعت 06:16 ب.ظ توسط شبگرد تنها نظرات | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ



كدهای جاوا وبلاگ