تبلیغات
شبگرد آشنا
شبگرد آشنا
www.shabgard-ashena.mihanblog.com
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


سلوم ، خوش اومدی
بیا تو دم در بده ، وبلاگ خودته
من تازه این وبلاگ رو راه انداختم
از اینکه به وبلاگم سر زدی ممنون
راستی نظر یادت نره
******************************


مدیر وبلاگ : شبگرد آشنا
نویسندگان
نظرسنجی
اگه یه روز دو نفر لب پرتگاهی بخوان پرت بشن پایین و تو تنها یکیشونو بتونی نجات بدی. کدوم رو انتخاب میکنی؟



مهر پدری

 

پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید: تو می توانی مرا بزنی یا من تورا؟

 

 

پسر جواب داد:من میزنم

پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید
با ناراحتی از کنار پسر رد شد

 

 

بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد شاید جوابی بهتر بشنود.

 

 

پسرم من میزنم یا تو؟

 

 

این بار پسر جواب داد شما میزنی.

 

 

پدر گفت چرا دوبار اول این را نگفتی؟؟؟

.

.

.

 

پسر جواب داد تا وقتی دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم ولی وقتی دست از شانه ام کشیدی قوتم را با خود بردی.





نوع مطلب : جملات زیبا، 
برچسب ها : پدر، پسر، پدر و پسر، عشق پدر،
لینک های مرتبط :
شبگرد آشنا
سه شنبه 11 بهمن 1390


 

  گفت می خوام برات یه یادگاری بنویسم

 گفتم كجا

 گفت روی قلبت

 گفتم مگه می تونی

 گفت اره سخت نیست اسونه

 گفتم باشه بنویس تا همیشه یادگاری بمونه

 یه خنجر برداشت گفتم این چیه

 گفت حیسسسس

 گفتم بنویس دیگه چرا معطلی

 خنجر و برداشت و با تیزی خنجر نوشت
 دوستت دارم

 اون رفته

 اما هنوز زخم خنجرش یادگاری روی قلبم مونده





نوع مطلب : عاشقانه، 
برچسب ها : عاشقانه، عشق، یادگاری،
لینک های مرتبط :
شبگرد آشنا
سه شنبه 11 بهمن 1390

 

دستمال کاغذی به اشک گفت : قطره قطره‌ات طلاست 
یک کم از طلای خود حراج می‌کنی ؟ عاشقم ! با من ازدواج می‌کنی ؟ 

اشک گفت :  ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی !
تو چقدر ساده‌ای ! خوش خیالِ کاغذی ! 

توی ازدواج ما تو مچاله می‌شوی 
چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی 

پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی کجاست ! تو فقط دستمال باش ! 

دستمال کاغذی ، دلش شکست 
گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست 

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید خونِ درد 

آخرش ، دستمال کاغذی مچاله شد ، مثل تکه‌ای زباله شد 
او ولی شبیه دیگران نشد ، چرک و زشت مثل این و آن نشد 

رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال 

او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت 
چون که در میان قلب خود دانه‌های اشک کاشت





نوع مطلب : عاشقانه، 
برچسب ها : دستمال، دستمال و اشک، غم، عاشقانه،
لینک های مرتبط :
شبگرد آشنا
سه شنبه 11 بهمن 1390
 
غنچه از خواب پرید ، و گلی تازه به دنیا آمد 

خار خندید و به گل گفت : سلام و جوابی نشنید

خار رنجید ولی هیچ نگفت

ساعتی چند گذشت ، گل چه زیبا شده بود 

دست بی رحمی آمد نزدیک

گل سراسیمه ز وحشت افسرد

لیک آن خار در آن دست خزید

و گل از مرگ رهید

صبح فردا که رسید

خار با شبنمی از خواب پرید

گل صمیمانه به او گفت : سلام...




نوع مطلب : عاشقانه، 
برچسب ها : گل، غنچه، گل و خار، عاشقانه،
لینک های مرتبط :
شبگرد آشنا
سه شنبه 11 بهمن 1390
دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به
ازدواج گرفت.

با مرد خردمندی مشورت کرد  و تصمیم گرفت تمام دختران جوان
منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.

وقتی خدمتکار پیر قصر
ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود،
دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.

مادر گفت: تو شانسی نداری

نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.

دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ،

اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.

روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت :

به هر یک از شما دانه ای میدهم،

کسی که بتواند در عرض شش ماه  زیباترین گل را برای من بیاورد...

 ملکه آینده چین می شود.

دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.

سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه
گلکاری را به او آموختند،

اما بی نتیجه بود ،  گلی نرویید .

روز ملاقات فرا رسید ،

دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار
زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .

لحظه موعود فرا رسید. 

شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد

دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی
سبز نشده است.

شاهزاده توضیح داد :

این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده

که او را سزاوار همسری امپراتور می کند :

گل صداقت...

همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!!!

 برگرفته از کتاب پائولو کوئلیو





نوع مطلب : جملات زیبا، 
برچسب ها : شاه زاده، شاهزاده و دختر، دختر خدمت کار و شاه زاده،
لینک های مرتبط :
شبگرد آشنا
پنجشنبه 6 بهمن 1390
 
دختری به کورش کبیر گفت من عاشقت هستم .

کورش در جواب آندختر گفت : لایق عشق شما برادر من است که از من زیبا تر و جوان تر است که پشت سر شما ایستاده .

دخترک برگشت و دید که کسی نیست .

کورش به او گفت : اگر عاشقم بودی و عشقت واقعی بود پشت سرت را نگاه نمی کردی .




نوع مطلب : عاشقانه، 
برچسب ها : کوروش، کوروش و دختر،
لینک های مرتبط :
شبگرد آشنا
پنجشنبه 6 بهمن 1390


 

لیلی ؛ نام تمام دختران زمین است..........

زمین به خدا گفت : من سردم است !

خدا گفت : زمین سردش است چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
لیلی گفت
:من !
خدا شعله ای به او داد لیلی شعله را درون سینه اش گذاشت
.
سینه اش آتش گرفت
خدا لبخند زد.  لیلی هم لبخندی زد!
خدا گفت:شعله را خرج کن. زمینم را به آتش
بکش.
لیلی خودش را به آتش کشید.  خدا سوختنش را تماشا می کرد
.
لیلی گر می
گرفت.  خدا حظ می کرد.
لیلی می ترسید، می ترسید أتش اش تمام شود
.
لیلی چیزی از
خدا خواست.  خدا اجابت کرد.
مجنون سر رسید . مجنون هیزم اتش لیلی شد
.
اتش زبانه
کشید . اتش ماند . زمین خدا گرم شد.
خدا گفت :اگر لیلی نبود زمین من همیشه سردش
بود.

و اگر مجنون نبود لیلی هم نابود می شد.





نوع مطلب : عاشقانه، 
برچسب ها : لیلی، مجنون، خدا، لیلی و مجنون، دل اتشی،
لینک های مرتبط :
شبگرد آشنا
سه شنبه 4 بهمن 1390

عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهی،عشق آن است که صد دل به یک یار دهی





نوع مطلب : عاشقانه، 
برچسب ها : عشق، یار،
لینک های مرتبط :
شبگرد آشنا
سه شنبه 4 بهمن 1390

 

قدش به عشق نمیرسید ،
غرورم را زیر پایش گذاشت تا برسد …
اما باز هم نرسید !!!





نوع مطلب : عاشقانه، 
برچسب ها : قدش نمیرسید، غرور،
لینک های مرتبط :
شبگرد آشنا
سه شنبه 4 بهمن 1390

 

 متن اشعار خاطرات گمشده در ادامه مطلب



ادامه مطلب


نوع مطلب : عاشقانه، 
برچسب ها : فریدون، سلام ای، ناله بارون، غم، متن شعر های فریدون،
لینک های مرتبط :
شبگرد آشنا
سه شنبه 4 بهمن 1390

 

می شه دلمون یه کمی تنگ بشه ؟

می شه دلمون خنده کودکی رو بخواد ؟

ببخشید ولی نمی شه پارتی بازی بشه این فصل رو رد کنیم ؟

می شه به بزرگها بگید اینقدر خبرهای خوب از آینده به ما ندن ؟

می شه وقت نفس کشیدن به ما بدین؟

می شه ما سکوت کنیم شما حرف بزنید؟

نمی شه همه چی درست بشه که ما اسرار نکنیم ؟

می شه کمی وقت بزارید جوابمون رو بدین ؟

اصلاً می شه بی خیال ما بشید؟

 





نوع مطلب : جملات زیبا، 
برچسب ها : اجازه، جملات زیبا، قشنگی،
لینک های مرتبط :
شبگرد آشنا
دوشنبه 3 بهمن 1390
   قایقی خواهم ساخت

                               خواهم انداخت به آب

                                                 دور خواهم شد از این خاک غریب

تو كجایی سهراب؟!
آب را گل كردند .... چشم ها را بستند
و چه با دل كردند!
و ای سهراب كجایی آخر؟
زخمها بر دل عاشق كردند، خون به چشمان شقایق كردند
... كجایی آخر؟ كه همین نزدیكی عشق را دار زدند
همه جا سایه دیوار زدند...
صبركن ...! قایقت جا دارد؟
من هم میخواهم دور شوم از این خاك غریب
تو كجایی آخر؟





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : سهراب، کجایی سهراب، اب را گل کرده اند، تو کجایی سهراب،
لینک های مرتبط :
شبگرد آشنا
دوشنبه 3 بهمن 1390

فرسخها دلتنگی

 

عشق در نگاه

هروقت خواستی بدونی یکی تو رو دوست داره تو چشاش نگاه کن

تا عشق رو تو چشماش بیبینی

اگرنگاهت کرد عاشقته

واگه خجالت کشید برات میمیره

واگه سرش رو پایین انداخت ویه لحظه رفت تو فکر بدون که بدون تو میمیره

واگه سرش رو انداخت پایین وخندید وحرف و عوض کرد

اصلا دوستت نداره






نوع مطلب : عاشقانه، 
برچسب ها : عشق، دوس داشتن، گل ناز من،
لینک های مرتبط :
شبگرد آشنا
یکشنبه 2 بهمن 1390

 

 





نوع مطلب : عاشقانه، 
برچسب ها : به کدام جرم، به چه جرم، جرم عشق،
لینک های مرتبط :
شبگرد آشنا
یکشنبه 2 بهمن 1390

عاشق دیوانه (براساس یک داستان واقعی) احمد پسری 20 ساله بود با حالات روحی و روانی حساس که هر وقت عاشق دختری میشود زود با او به هم میزند و دوباره به یک دختر دیگر آشنا میشود احمد یک بیماری هم دارد که از گفتن آن خودداری میکند او دچار بیماری صرع است که باید همیشه تا آخر عمر از دارو استفاده کند . او در یک خانواده که وضعشان در حد متوسط هست زندگی میکند . پدر او در جلوی یکی از بیمارستان های شهرشان کیوسکی تنقلاتی دارد و مادرش هم در خانه بود و مادر بزرگش کارهای خانه را انجام میداد احمد به غیر از خودش 4 برادر دیگر هم داشت که در کنار هم زندگی میکردند احمد پسر اول خانواده بود . پدر احمد یک معلول جسمی و عقلی است ولی با این حال واقعا خانواده اش را دوست داشت مادر احمد در خانه هیچ کاری انجام نمیداد چون نمیتوانست یا انجام نمیداد هر وقت چند بار فقط لباس می شیت او حتی بلد نبود قضا هم درست کند مادر بزرگش تمام کارهای خانه را انجام میداد احمد در پشت دیپلم گیر کرده است و چند درسی هنوز از سال سوم دارد ولی به پیش دانشگاهی هم میرود او همیشه با خود حرف میزند و همیشه فکر میکند که با یک دختر پول دار ازدواج میکند ولی همه آن خیالی بیش نبود . ولی یک روز همین خیال به حقیقت پیوست . روزی احمد به جشنی پا میگذارد که زندگی او را متحول میکند و خیال های او به حقیقت تبدیل میشود جشن تولد یکی از دوستان قدیمی اش بود و او هم به این جشن دعوت شده بود در این جشن اتفاقی با دختری برخورد میکند که حالات آن دختر هم شبیه به احمد بود . اسم آن دختر نسرین بود . نسرین از یک خانواده بسیار پول دار بود پدر نسرین صاحب یک هتل و کارخانه بود . نسرین از احمد دعوت میکند که فردا به خانه آنها برود که بیشتر با هم آشنا شوند .احمد هم قبول میکند و آدرس محل سکونت آنها را میگیرد و پس از پایان جشن به خانه می آید . فردا صبح به خانه نسرین میرود و داخل خانه میشود نسرین از پدرش خاسته بوده که در خانه بماند و از احمد سوالاتی را بپرسد پدر نسرین که حاج حسن نام داشته قبول میکند و در خانه میماند وقتی احمد وارد خانه میشود به صحنه جالبی برخورد میکند او فکر میکرده که با نسرین تنها است ولی وقتی داخل میشود میبند که پدر و مادر نسرین هم هستند . او میرود و کنار نسرین مینشیند . حاج حسن سوالات خود را شروع میکند و وقتی از احمد میخواهد که در مورد خود و خانوادهاش بگوید احمد غمگین میشود و حال خود و ختنواده خود را اینگونه باز گو میکند : احمد اول از دوران کودکی خود میگوید : من در سن 8سالگی وقتی که داشتیم پشت بانمان را قیر گونی میکردیم من تازه از مدرسه امده بودم نهار که خوردم رفتم و طنابی را که کارگر ها با ان قیر را بالا میبردند رو کشیدم وان اهرمی که ان بالا بود محکم به سر من اصابت کرد که فرق سر من شکافت و رفتیم و ان را بخیه کردیم ولی اثار بیماری بعد وقتی که کلاس اول راهنمایی بودم پیدا شد من دچار یک بیماری بنام صرع شده بودم همین بیماری باعث شد که من در همان کلاس بمانم بعد به روستا رفتم و در انجا پیش پدرو مادر مادرم ماندم و تا کلاس سوم انجا بودم بعد دوباره به شهر برگشتم ودرسم را ادامه دادم تا به اینجا رسیدم و حالا هم پشت دیپلم هستم و هم پشت کنکور حالا از خانواده خودم میگم پدر من یک معلول جسمی و عقلی است و مادرم هم همین طور شاید خیلی ها تعجب کنند که چه جوری این دو با هم زندگی میگردند که این هم خودش یک داستان مفصلی است نمی خواهم بازگو کنم مادر من از یکی از روستاهااست که واقعا زیباست روستایی مانند بهشت ولی مردمی که انجا زندگی میکنند قدر این بهشت رو نمیدانند من بعد از خودم 4 برادر دیگر هم دارم که از ته قلب همدیگر رو دوست داریم ولی در ظاهر به گونه دیگری است خانواده واقوام ما رو دوست ندارن به میگن دیوانه میگن شماها دیوانه هستید نمیدانم چه جوری اقوام خودم رو بازگو کنم هر وقت جشنی یا کاری در خانواده رخ میدهد اصلا ما رو دعوت نمیکنند یا هیچ چیز رو به ما نمیگن خانواده من خیلی ساده هستند هروقت عروسی یا جشنی یا عزایی باشه اصلا به ما هیچ چیز نمیگن انگار ما غریبه هستیم .

بقیه داستان در ادامه مطلب



ادامه مطلب


نوع مطلب : عاشقانه، 
برچسب ها : عاشق دیوانه، عشق، عاشق دل شکسته، احمد و نسرین،
لینک های مرتبط :
شبگرد آشنا
یکشنبه 2 بهمن 1390


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی